چرا از کسی که دوستش داریم، انتظار داریم ذهن ما را بخواند؟
موضوع: زوج
آلن دوباتن در کتابهایش بارها به این نکته اشاره میکند که بسیاری از مشکلات و دلخوریهای روابط عاطفی، نه از کمبود عشق، بلکه از انتظاراتی ناشی میشوند که خودمان از وجودشان آگاه نیستیم. یکی از مهمترین این انتظارات، باور نادرست ما به «ذهنخوانی» است؛ اینکه کسی که دوستمان دارد، باید بدون توضیح دادن، حال یا نیاز ما را بفهمد.
ریشه این انتظار به سالهای اولیه زندگی ما بازمیگردد؛ زمانی که هنوز توانایی بیان احساسات و نیازهایمان را نداشتیم. در کودکی، وقتی گرسنه میشدیم، کسی به ما غذا میداد. وقتی میترسیدیم، کسی ما را در آغوش میگرفت. وقتی گریه میکردیم، اطرافیان تلاش میکردند حدس بزنند چه چیزی ناراحتمان کرده است. ما در آن سالها تجربهای از عشق داشتیم که با امنیت، مراقبت و مهمتر از همه، «فهمیده شدن بدون توضیح دادن» همراه بود.
این تجربه برای رشد ما ضروری و ارزشمند بود. اما مشکل از جایی آغاز میشود که ناخودآگاه همان الگو را وارد روابط بزرگسالی میکنیم. بدون آنکه متوجه باشیم، از شریک عاطفی خود انتظار داریم از سکوت ما، از حالت چهرهمان، از لحن صدایمان یا حتی از یک پیام کوتاه، بفهمد چه احساسی داریم و به چه چیزی نیازمندیم.
وقتی این اتفاق نمیافتد، بهراحتی نتیجه میگیریم که: «اگر مرا دوست داشت، خودش میفهمید.»
اما آیا واقعاً عشق یعنی ذهنخوانی؟
دوباتن معتقد است ما اغلب تفاوت اساسی میان رابطه کودک با مراقبانش و رابطه میان دو بزرگسال را فراموش میکنیم. کودک بیشتر دریافتکننده عشق و مراقبت است. او معمولاً از خستگیها، نگرانیها، مشکلات مالی و فشارهای روانی والدینش آگاه نیست. جهان اطراف تا حد زیادی خود را با نیازهای او هماهنگ میکند.
اما در یک رابطه عاطفی، هر دو نفر انسانهایی مستقل، پیچیده و آسیبپذیرند. هر دو خسته میشوند، اشتباه میکنند، گاهی بیحوصلهاند، گاهی درگیر مشکلات شخصی خود هستند و گاهی حتی نمیتوانند احساسات خودشان را بهدرستی درک کنند؛ چه برسد به اینکه همیشه احساسات دیگری را حدس بزنند.
به همین دلیل بسیاری از دلخوریهای روزمره زوجها نه از بیعلاقگی، بلکه از انتظاراتی ناشی میشود که هرگز به زبان آورده نشدهاند.
زن و شوهرها از یکدیگر انتظار دارند از میان تعارفها، سکوتها و رفتارهای غیرمستقیم، نیاز واقعی طرف مقابل کشف شود.
اما مشکل اینجاست که عشق سالم بر حدس زدن بنا نمیشود؛ بلکه بر گفتوگوی متقابل بنا میگردد.
دوباتن یادآوری میکند که بخشی از رنج ما در روابط، از مقایسه ناآگاهانه یک رابطه واقعی با خاطرهای بسیار قدیمی ناشی میشود؛ خاطره زمانی که دیگران مسئول آرام کردن ما بودند و ما هنوز مسئولیتی برای فهمیدن و مراقبت کردن از آنها نداشتیم.
البته این به معنای کمارزش کردن عشق نیست. برعکس، چنین نگاهی عشق را واقعیتر و انسانیتر میکند. عشق بالغ یعنی پذیرفتن این واقعیت که هیچکس نمیتواند همیشه و در همه لحظات ما را بینقص بفهمد. عشق یعنی دو نفر یاد بگیرند به جای آزمودن یکدیگر، رنجیدن در سکوت و انتظار برای فهمیده شدن، با یکدیگر از احساسات و نیازهایشان صحبت کنند و راه فهمیدن یکدیگر را هموار کنند.
در نهایت، شاید مهمترین پرسش این باشد: آیا ما از شریک عاطفی خود انتظار یک انسان بالغ را داریم، یا هنوز در گوشهای از وجودمان منتظر کسی هستیم که بدون هیچ توضیحی، نیازها، ناراحتیها و خواستههای ما را حدس بزند؟
اگر بتوانیم این تفاوت را ببینیم، شاید بسیاری از دلخوریهای روابط معنای دیگری پیدا کنند. شاید متوجه شویم که همیشه پای بیتوجهی، بیمهری یا کمبود عشق در میان نیست؛ گاهی مسئله این است که ما چیزی را انتظار داریم که هیچ انسانی از عهده آن برنمیآید: ذهنخوانی.
جمعبندی:
بخش مهمی از انتظارات ما از عشق، ریشه در تجربههای نخستین زندگی دارد؛ زمانی که بدون توضیح دادن مراقبت میشدیم و دیگران تلاش میکردند نیازهای ما را حدس بزنند. اما روابط بزرگسالی بر پایه مهارتی متفاوت شکل میگیرند: گفتوگو، شفافیت و مسئولیتپذیری عاطفی.
شاید بد نباشد کمی درباره این موضوع فکر کنیم: ما در روابطمان کجاها انتظار ذهنخوانی داریم؟ کجاها به جای بیان نیازهایمان سکوت میکنیم و بعد دلخور میشویم؟ و کجاها از طرف مقابل انتظار نوعی مراقبت بیقیدوشرط داریم که بیشتر به دنیای کودکی تعلق دارد تا یک رابطه میان دو بزرگسال؟
گفتوگو درباره این پرسشها میتواند ما را از چرخه سوءتفاهمها و دلخوریهای تکراری بیرون بیاورد و به سمت رابطهای صمیمیتر، شفافتر و انسانیتر هدایت کند.
این متن با تلخیص، بازنویسی و توضیح بیشتر از آثار آلن دوباتن تهیه شده است.
روانشناس بالینی، زوجدرمانگر تحلیلی