ذهنهای حساس در زندگی مشترک و واکنش طرفین
ذهنهای حساس در زندگی مشترک و واکنش طرفین
چرا حرفهای کوچک در زندگی مشترک، اینقدر بزرگ و تهدیدکننده برداشت میشود؟
مریم از سر کار برمیگردد، خسته و ساکت. علی متوجه سکوتش میشود، اما چیزی نمیپرسد. چند دقیقه بعد، مریم با لحنی سرد میگوید: «مهم نیست، خودم درستش میکنم.» علی گیج میشود. نمیداند چه اتفاقی افتاده، اما در دلش احساس میکند کنار گذاشته شده است. مریم هم در دلش حس میکند تنها مانده و دیده نمیشود. این فقط یک گفتگوی کوتاه است، اما زیر این لحظه ساده، چیزی عمیقتر در حال شکلگرفتن است.
در چنین لحظههایی، ما فقط با رفتار طرف مقابل روبهرو نیستیم؛ بلکه با ذهن خودمان در رابطه مواجه میشویم. ذهنی که در همان لحظه، معنا میسازد، تفسیر میکند، قضاوت میکند و واکنش نشان میدهد. ذهن ما در رابطه، خاموش نیست؛ دائما در حال کار کردن است. گاهی آنقدر سریع که حتی متوجه نمیشویم چه شد که ناراحت شدیم، دلخور شدیم یا عقب کشیدیم.
وقتی از «رابطه داشتن ذهن خود» صحبت میکنیم، منظور این نیست که هرکس فقط به افکار شخصیاش توجه کند. برعکس، یعنی متوجه شویم ذهن ما چگونه در کنار ذهن دیگری فعال میشود. یعنی بفهمیم چه معناهایی در ما بیدار میشوند، چه احساسهایی بالا میآیند و چطور تجربههای قدیمی، بیصدا وارد رابطه امروز ما میشوند. تا حالا شده واکنشی نشان بدهید و بعد با خودتان بگویید: «خودم هم نمیدانم چرا اینطور شدم»؟ اینجا دقیقا همان نقطهای است که ذهن، در رابطه، خودش را نشان میدهد.
ذهن رابطهای یعنی چه و چرا مهم است؟
ذهن ما چیزی ثابت و جداافتاده نیست. ذهن، بیشتر شبیه رودخانهای است که از کنار رودخانههای دیگر عبور میکند. هر برخورد، هر تماس، هر فاصله، موجی در آن میسازد. وقتی وارد یک رابطه نزدیک میشویم، ذهن ما شروع میکند به تنظیمکردن خودش با ذهن طرف مقابل. گاهی این تنظیم آرام است، گاهی پرتنش. اما در هر حالت، ذهن ما تنها عمل نمیکند.
تصور کنید علی وقتی مریم ساکت میشود، ناخودآگاه این معنا را میسازد که «من مهم نیستم». شاید این معنا ریشه در تجربههایی داشته باشد که سالها پیش، در موقعیتهای دیگری شکل گرفتهاند. مریم هم ممکن است سکوت را راهی برای محافظت از خودش بداند، چون یاد گرفته وقتی حرف میزند، شنیده نمیشود. این دو ذهن، بدون آنکه بدانند، دارند با الگوهای قدیمی وارد صحنه امروز میشوند.
در اینجا، رابطه فقط محل تبادل کلمات نیست. رابطه، صحنه فعالشدن ذهنهاست. ذهن علی و ذهن مریم، همزمان در حال معنا دادن به رفتار یکدیگرند. اگر هرکدام فقط روی درستبودن یا نبودن رفتار تمرکز کنند، چیزی تغییر نمیکند. اما اگر بتوانند لحظهای مکث کنند و بپرسند: «در ذهن من چه میگذرد؟» یا «الان چه احساسی در من فعال شده؟»، قدمی مهم برداشتهاند.
داشتن رابطه سالم، فقط به مهارتهای رفتاری مربوط نیست. بخش بزرگی از آن، به این برمیگردد که آیا ما میتوانیم ذهن خودمان را در رابطه ببینیم یا نه. آیا متوجه میشویم که واکنش امروز ما، شاید ادامه داستانی قدیمیتر باشد؟ یا فکر میکنیم همهچیز فقط تقصیر طرف مقابل است؟
وقتی گذشته بیصدا وارد حال میشود
ذهن ما حافظهای دارد که فقط شامل خاطرههای واضح نیست. خیلی وقتها، تجربههای گذشته به شکل احساس، تنش یا واکنشهای فوری در ما زنده میشوند. مثلا ممکن است مریم بدون آنکه دقیقا بداند چرا، هنگام بیتوجهی علی احساس سنگینی در سینهاش پیدا کند. این احساس، فقط مربوط به همین لحظه نیست؛ بلکه بازتاب تجربههایی است که در او معنا ساختهاند.
در رابطههای نزدیک، این معناهای قدیمی فرصت بروز پیدا میکنند. چون نزدیکی، ذهن را فعالتر میکند. وقتی کسی برای ما مهم است، ذهن ما حساستر میشود. شاید به همین دلیل است که بعضی حرفها یا رفتارها، از طرف شریک عاطفی، خیلی عمیقتر از همان رفتار از طرف دیگران اثر میگذارند. تا حالا از خودتان پرسیدهاید چرا حرفی که از یک دوست بیاهمیت است، از طرف شریک زندگیتان اینقدر دردناک میشود؟
اینجاست که فهم رابطه داشتن ذهن خود اهمیت پیدا میکند. یعنی بتوانیم تشخیص بدهیم چه بخشی از احساس امروز ما، مربوط به همین لحظه است و چه بخشی، پژواک تجربههای قدیمیتر. این آگاهی قرار نیست ما را مقصر کند یا گذشته را سرزنش کند؛ فقط کمک میکند کمتر گیج شویم و کمتر در چرخههای تکراری گیر بیفتیم.
وقتی ذهن ما دیده نشود، رابطه به میدان سوءتفاهم تبدیل میشود. اما وقتی بتوانیم ذهن خودمان را بشناسیم، حتی اگر همهچیز حل نشود، حداقل میدانیم درونمان چه میگذرد. و همین دانستن، میتواند اولین قدم برای تغییر باشد.
شاید بد نباشد همین حالا از خودتان بپرسید: آخرین باری که در رابطهتان ناراحت شدید، دقیقا چه معنایی در ذهنتان شکل گرفت؟ و این معنا، از کجا آمده بود؟
در بخش بعدی، به این میپردازیم که وقتی دو ذهن با معناهای متفاوت کنار هم قرار میگیرند، چه اتفاقی در رابطه میافتد و چرا بعضی چرخهها مدام تکرار میشوند.
وقتی دو ذهن با معناهای متفاوت کنار هم قرار میگیرند
بیایید دوباره به مریم و علی برگردیم. مریم بعد از چند ساعت سکوت، بالاخره میگوید: «انگار اصلا حواست به من نیست.» علی بلافاصله دفاعی میشود و جواب میدهد: «بازم داری اغراق میکنی.» شاید از بیرون، این فقط یک اختلاف ساده به نظر برسد. اما در واقع، دو ذهن با دو معنای کاملا متفاوت با هم برخورد کردهاند. ذهن مریم پر از احساس دیدهنشدن است و ذهن علی پر از ترس از متهم شدن.
در چنین لحظههایی، هرکدام از ما فکر میکنیم حقیقت را میگوییم. اما آنچه بیان میشود، فقط واقعیت بیرونی نیست؛ بلکه واقعیتی است که ذهن ما ساخته است. ذهن مریم سکوت را به بیاهمیتی تعبیر کرده و ذهن علی اعتراض را به حمله. اینجا مشکل فقط کلمات نیست، بلکه معناهایی است که قبل از کلمات در ذهن شکل گرفتهاند.
وقتی دو ذهن نتوانند معناهای یکدیگر را ببینند، رابطه وارد چرخهای فرسایشی میشود. هر واکنش، واکنش بعدی را شدیدتر میکند. هر دفاع، احساس طرد را بیشتر میکند. تا جایی که هر دو نفر خسته میشوند و فکر میکنند «ما اصلا همدیگر را نمیفهمیم». اما شاید مسئله این نباشد که فهمی وجود ندارد؛ بلکه هر ذهن در دنیای خودش گرفتار شده است.
وقتی ذهن خودش را از رابطه پنهان میکند
گاهی اوقات، ذهن ما برای محافظت از خود، عقب مینشیند. سکوت میکنیم، موضوع را عوض میکنیم یا وانمود میکنیم چیزی نشده است. اما این عقبنشینی، به معنای آرامش نیست. ذهن هنوز فعال است، فقط حرف نمیزند. شاید مریم تصمیم بگیرد دیگر چیزی نگوید، اما در درونش فاصلهای شکل بگیرد که کمکم رابطه را سرد میکند.
این پنهانشدن ذهن، اغلب از ترس میآید. ترس از درگیری، ترس از طرد، ترس از اینکه اگر حرف بزنیم، رابطه آسیب ببیند. اما نتیجه معمولا برعکس است. وقتی ذهن دیده نشود، رابطه سطحی میشود. نه به این معنا که دعوا کم میشود، بلکه به این معنا که تماس واقعی کم میشود.
داشتن رابطهای زنده، نیازمند این است که ذهن ما جایی برای حضور داشته باشد. یعنی بتوانیم، حتی بهصورت ناقص، بگوییم درونمان چه میگذرد. نه برای متهم کردن، نه برای درستکردن طرف مقابل، بلکه برای دیدهشدن. تا حالا شده چیزی را نگویید فقط چون فکر کردید «فایدهای ندارد»؟ اینجا همان نقطهای است که ذهن آرامآرام خودش را کنار میکشد.
وقتی ذهن کنار میکشد، بدن حرف میزند. خستگی، بیحوصلگی، فاصله گرفتن یا حتی عصبانیتهای ناگهانی. همه اینها میتوانند نشانههایی باشند از اینکه ذهن ما در رابطه جایی برای بودن پیدا نکرده است.
تنظیم ذهن در کنار ذهن دیگری
در یک رابطه نزدیک، ما فقط مسئول احساسات خودمان نیستیم. همزمان، حضور ذهن طرف مقابل را هم تجربه میکنیم. این یعنی ذهن ما باید خودش را تنظیم کند، در حالی که تحت تأثیر ذهن دیگری است. کاری شبیه راه رفتن روی پلی باریک، که نیاز به تعادل دارد.
اگر علی وقتی ناراحت میشود، بلافاصله حمله کند و اگر مریم وقتی دلخور میشود، کاملا عقب بکشد، این تعادل به هم میریزد. هرکدام سعی میکنند خودشان را حفظ کنند، اما ناخواسته، فاصله را بیشتر میکنند. اینجا داشتن رابطه با ذهن خود یعنی بتوانیم متوجه شویم: «الان ذهن من در چه وضعیتی است؟ آرام است؟ دفاعی است؟ ترسیده است؟»
این آگاهی ساده، معجزه نمیکند، اما مسیر را عوض میکند. چون بهجای اینکه فقط واکنش نشان بدهیم، میتوانیم کمی مکث کنیم. مکثی کوتاه که اجازه میدهد ذهن، بهجای انفجار یا خاموشی، حضور پیدا کند. شاید بگوییم: «الان گیج شدم» یا «الان احساس میکنم فاصله افتاده». همین جملههای ساده، ذهن را وارد رابطه میکند.
وقتی امکان تجربهای تازه بهوجود میآید
تغییر در رابطه همیشه با تصمیمهای بزرگ شروع نمیشود. گاهی فقط با یک واکنش متفاوت. اگر علی بهجای دفاع، بگوید: «نمیفهمم دقیقا چه شده، اما میبینم ناراحتی»، معنای تازهای ساخته میشود. اگر مریم بهجای سکوت کامل، بگوید: «الان حرف زدن برام سخت است، اما دلم میخواهد دیده شوم»، رابطه وارد فضای جدیدی میشود.
این لحظهها کوچکاند، اما تاثیرشان عمیق است. چون ذهن ما همیشه دنبال تأیید معناهای قدیمی است. وقتی اتفاقی متفاوت میافتد، ذهن مجبور میشود مکث کند و بازنگری کند. شاید برای اولینبار، تجربهای شکل بگیرد که با گذشته فرق دارد.
داشتن رابطه با ذهن خود یعنی آمادهبودن برای دیدن این لحظهها. یعنی بهجای اینکه فقط دنبال درست یا غلط باشیم، دنبال فهمیدن باشیم. فهمیدن خودمان، فهمیدن دیگری و فهمیدن معنایی که بین ما ساخته میشود.
جمعبندی مقاله
در طول این مقاله دیدیم که رابطه فقط مجموعهای از رفتارها یا گفتن و نگفتنها نیست، بلکه میدان فعالی است که در آن ذهنها مدام در حال معنا ساختناند. وقتی بتوانیم ذهن خودمان را در دل رابطه ببینیم، کمتر اسیر سوءتفاهمها میشویم و بیشتر متوجه میشویم چه چیزی درونمان فعال شده است. این دیدن، قرار نیست رابطه را بیدرد کند، اما میتواند آن را واقعیتر، زندهتر و قابل فهمتر کند. رابطهای که در آن ذهن ما جایی برای حضور دارد، رابطهای است که امکان رشد و تغییر در آن بیشتر است.
- ذهن انسان در رابطه فعال میشود و معناها در تعامل با دیگری شکل میگیرند.
- بسیاری از واکنشهای امروز، پژواک تجربههای قدیمیتر ذهن هستند.
- سوءتفاهمها اغلب از برخورد معناهای متفاوت بهوجود میآیند، نه از نیت بد.
- مکث و توجه به وضعیت ذهن، میتواند چرخههای تکراری رابطه را تغییر دهد.
- دیدن ذهن خود در رابطه، راهی برای ساختن معناهای تازه و تجربهای متفاوت است.
برای اندیشیدن بیشتر
آخرین باری که در رابطهتان ناراحت شدید، چه معنایی در ذهنتان شکل گرفت و آیا تا به حال به ریشه آن فکر کردهاید؟
وقتی ناراحت میشوید، قبل از قضاوت خودتان یا طرف مقابل، سعی کنید آن معنا را نامگذاری کنید. مثلا بپرسید: «الان در ذهنم چه داستانی ساخته شده؟» آیا معنایی مثل نادیدهگرفتهشدن، تنها ماندن یا دوستداشتنی نبودن فعال شده است؟ فقط دیدن و نام بردن از این معنا، بدون تلاش برای تغییر فوری آن، کمک میکند واکنشتان آگاهانهتر شود و از شدت هیجان کم شود.
اگر بتوانید لحظهای مکث کنید و به وضعیت ذهن خودتان توجه کنید، چه تغییری ممکن است در گفتگوی شما ایجاد شود؟
یک مکث کوتاه، حتی چند ثانیه، میتواند جهت گفتگو را عوض کند. بهجای ادامهدادن بحث با همان شدت، میتوانید جملهای ساده بگویید مثل «الان ذهنم شلوغ شده» یا «الان نیاز دارم یک لحظه نفس بکشم». این مکث به ذهن اجازه میدهد از حالت واکنشی خارج شود و گفتگو از حالت دفاعی به سمت شنیدن و فهمیدن حرکت کند.
در کدام موقعیتهای رابطهتان، ذهن شما معمولا پنهان میشود و چگونه میتوانید به آن اجازه حضور بدهید؟
اگر متوجه میشوید در بعضی موقعیتها ساکت میشوید یا عقب میکشید، قدم اول این است که این الگو را بشناسید، نه اینکه با خودتان بجنگید. بعد میتوانید حضور ذهن را با جملههای کوچک تمرین کنید، مثل «الان گفتن برام سخت است، اما دلم میخواهد دیده شوم». همین بیان ساده، بدون توضیح طولانی، کمک میکند ذهن بهآرامی وارد رابطه شود.
منبع مقاله
این مقاله از کتاب «An Intersubjective Systems Approach to Couples Therapy» انتخاب شده است.
شما میتوانید دیدگاه خود را بصورت کاملا ناشناس و بدون درج اطلاعات شخصی خود ثبت نمایید.
حاصل جمع روبرو چند میشود؟