روانشناسی مدیریت، کار و سازمان

ذهن جمعی در سازمان و تأثیر آن بر فرهنگ کاری

ذهن جمعی در سازمان و تأثیر آن بر فرهنگ کاری

ذهن جمعی در سازمان و تأثیر آن بر فرهنگ کاری

چگونه احساسات پنهان و باورهای نادیده گرفته شده، رفتار و فرهنگ سازمان را شکل می‌دهند؟

شاید برای شما هم پیش آمده باشد که در جلسه‌ای کاری بنشینید و ناگهان متوجه شوید همه، بدون آن‌که کسی گفته باشد، از یک نفر یا یک ایده خاص پیروی می‌کنند. گویی نوعی موج نامرئی، تصمیم جمع را هدایت می‌کند. هیچ توافق رسمی‌ای وجود ندارد، اما فضا به سمتی می‌رود که مخالفت کردن، سخت یا حتی خطرناک احساس می‌شود. این همان لحظه‌ای است که سازمان، به‌صورت ناخودآگاه، مانند یک ذهن جمعی عمل می‌کند.

در چنین موقعیت‌هایی، تصمیم‌ها تنها از عقل یا منطق افراد سرچشمه نمی‌گیرند، بلکه از پیوندهای عاطفی و تصاویری که اعضا از سازمان در ذهن خود دارند نیز تغذیه می‌شوند. در کتاب The Unconscious at Work به این پدیده با عنوان «سازمان در ذهن» اشاره شده است؛ یعنی تصویری که هر فرد از نهاد کاری خود در ذهن دارد، تصویری که اغلب ترکیبی است از تجربه‌های واقعی، ترس‌ها، انتظارات و آرزوهای ناخودآگاه.

این تصویر ذهنی، در همه یکسان نیست. هرکس سازمان را از جایگاه خودش می‌بیند؛ مدیر از زاویه مسئولیت و قدرت، کارمند از زاویه امنیت و وابستگی، و کارشناس از منظر تخصص و اعتبار. اما وقتی این تصاویر شخصی به شکلی هم‌سو درمی‌آیند، ذهنی جمعی پدید می‌آید که می‌تواند منبع انسجام، یا سرچشمه تعارض و آشفتگی شود.

چهره پنهان هماهنگی: وقتی ذهن گروهی به‌جای ما تصمیم می‌گیرد

در یکی از سازمان‌های صنعتی که در کتاب ذکر شده، کارکنان به‌صورت ناخودآگاه باور داشتند که ساختار سازمان باید مثل یک رآکتور هسته‌ای عمل کند؛ سخت، محکم و بدون خطا. این تصویر، نتیجه سال‌ها کار در محیطی پرخطر بود، جایی که کوچک‌ترین اشتباه می‌توانست فاجعه‌بار باشد. در ظاهر، این فرهنگ «انضباط و کنترل» را تقویت کرده بود، اما در عمق، ترسی جمعی از اشتباه شکل گرفته بود که هرگونه انعطاف یا خلاقیت را تهدیدی برای بقا تلقی می‌کرد.

چنین ذهن جمعی، ناخودآگاه در پی محافظت از خود است. به همین دلیل، تغییرات سازمانی را خطرناک می‌بیند و با آن مقابله می‌کند. اعضا ممکن است با زبان عقلانی از «ضرورت نوآوری» حرف بزنند، اما در سطح احساسی، با هر تغییری مثل یک تهدید برخورد کنند. شاید برای شما هم آشنا باشد که در تیمی کار کرده‌اید که همه از «نو شدن» می‌گویند، اما در عمل، همان روش‌های قدیمی را ادامه می‌دهند.

در واقع، ذهن گروهی مانند یک سیستم دفاعی ناخودآگاه عمل می‌کند. همان‌طور که فرد در برابر اضطراب از مکانیسم‌های دفاعی مثل انکار یا فرافکنی استفاده می‌کند، گروه‌ها نیز برای محافظت از هویت جمعی خود چنین دفاع‌هایی می‌سازند. گاهی این دفاع‌ها به‌صورت سکوت در برابر تصمیم‌های ناعادلانه، یا تبدیل جلسات کاری به صحنه‌های «نمایش اتحاد» دیده می‌شود.

وقتی ترس جمعی، فرهنگ سازمان را می‌سازد

فرهنگ سازمانی، تنها مجموعه‌ای از ارزش‌ها و قوانین نیست؛ بلکه نتیجه تعامل مداوم میان ذهن فردی و ذهن جمعی است. هر سازمان، بسته به تاریخچه‌اش، نوع کارش و اضطراب‌های خاصش، شکل خاصی از فرهنگ را می‌پرورد. در کتاب، نمونه‌ای از شرکت توزیع انرژی آورده شده است که با فعالیت در حوزه نیروگاه‌های هسته‌ای، ناخودآگاهِ جمعی‌اش بر محور «کنترل مطلق» و «ترس از فاجعه» شکل گرفته بود. این باور پنهان باعث شده بود کارکنان تصور کنند هر تصمیم اشتباه، به اندازه انفجار رآکتور خطرناک است.

این نوع ذهن جمعی، فرهنگ سازمانی را به سمتی می‌برد که مسئولیت‌پذیری و خلاقیت کاهش می‌یابد و تصمیم‌گیری‌ها در سطح بالا متمرکز می‌شود. کارکنان در ظاهر مطیع و منظم‌اند، اما در عمق، از اضطراب رهایی نیافته‌اند. همان‌طور که در آن سازمان، گفت‌وگو درباره «خطرهای واقعی» جای خود را به ترس از «خطرهای خیالی» داده بود.

وقتی چنین اضطراب‌های جمعی به خودآگاهی سازمان آورده می‌شوند، امکان گفت‌وگو درباره آن‌ها فراهم می‌شود. در این حالت، سازمان می‌تواند تشخیص دهد کدام تصمیم‌ها برای مدیریت ریسک واقعی است و کدام صرفا پاسخی به ترس‌های پنهان است. این آگاهی، اولین گام در جهت رشد فرهنگ سازمانی است.

چگونه احساسات پنهان و باورهای نادیده گرفته شده، رفتار و فرهنگ سازمان را شکل می‌دهند؟

کار در سایه‌ی احساسات دیگران

تا حالا احساس کرده‌اید در محل کار، ناگهان خشم یا خستگی جمعی‌ای در فضا پخش می‌شود که به‌سختی می‌توان گفت از کجا آمده است؟ گاهی یک نفر در تیم خسته است، اما تمام گروه بی‌انرژی می‌شود. این پدیده همان چیزی است که در روانکاوی سازمانی از آن به عنوان «سرایت هیجانی» یاد می‌شود. احساسات در سازمان، همانند ویروس، از فردی به فرد دیگر منتقل می‌شوند و ذهن جمعی را شکل می‌دهند.

در چنین فضاهایی، افراد گمان می‌کنند حالشان صرفاً شخصی است، درحالی‌که بخشی از تجربه‌ جمعی را حمل می‌کنند. اگر مدیر یا تیمی بتواند این احساسات را تشخیص دهد و به زبان آورد، آگاهی جمعی افزایش می‌یابد. اما اگر احساسات نادیده گرفته شوند، به شکل‌های دیگری بروز می‌کنند: شایعه، بی‌اعتمادی یا فرسودگی شغلی.

ذهن جمعی سازمان، از همین احساسات تغذیه می‌کند. هرچه فضا امن‌تر باشد، احساسات بیشتری می‌توانند به آگاهی بیایند و پردازش شوند. در غیر این صورت، احساسات سرکوب‌شده، در قالب فرهنگ‌های پنهان یا مقاومت در برابر تغییر ظاهر می‌شوند.

ناخودآگاه جمعی و نقش آن در روابط کاری

در بسیاری از تیم‌ها، روابط کاری در ظاهر کاملاً حرفه‌ای است، اما اگر دقیق‌تر نگاه کنیم، درمی‌یابیم که بخش بزرگی از ارتباط‌ها از ناخودآگاه جمعی سرچشمه می‌گیرد. برای مثال، در یک شرکت مشاوره، کارمندان جوان همیشه نسبت به مدیرعامل نوعی احترام اغراق‌آمیز نشان می‌دادند. در ظاهر این رفتار ناشی از ادب بود، اما در عمق، بازتاب همان ذهن جمعی‌ای بود که «اقتدار را برابر با امنیت» می‌دانست. هر بار که کسی با مدیر مخالفت می‌کرد، ناخودآگاه جمعی تیم آن را تهدیدی علیه انسجام می‌دید و با بی‌میلی یا سکوت واکنش نشان می‌داد.

در کتاب، این پدیده به‌عنوان هم‌هویت‌سازی ناخودآگاه در سازمان‌ها توصیف می‌شود؛ یعنی افراد به شکل نادیدنی با ارزش‌ها، ترس‌ها و اضطراب‌های جمعی یکی می‌شوند. این حالت می‌تواند تا جایی پیش برود که مرز میان «منِ فردی» و «ما» کمرنگ شود. آیا برای شما هم پیش آمده احساس کنید در سازمان، باید خود واقعی‌تان را کنار بگذارید تا جزئی از «ما» باقی بمانید؟

وقتی ذهن جمعی چنین قدرتی می‌یابد، کارکنان معمولاً بین دو قطب گرفتار می‌شوند: یا با جریان جمع یکی می‌شوند و استقلالشان را از دست می‌دهند، یا در تلاش برای حفظ فردیت، احساس طردشدگی می‌کنند. در نتیجه، سازمان دچار چرخه‌ای می‌شود که در آن خلاقیت با هم‌شکلی اشتباه گرفته می‌شود. مدیرانی که بتوانند این دو قطب را بشناسند و میان آن‌ها تعادل برقرار کنند، فرهنگ سالم‌تری ایجاد خواهند کرد.

نقش رهبران در بازتاب ذهن جمعی

رهبران، چه آگاه باشند و چه نه، آینه‌ ذهن جمعی سازمان خود هستند. احساسات و باورهایی که در جمع وجود دارند، در رفتار رهبران بازتاب می‌یابند. به همین دلیل است که گاهی مدیرانی که خود را مستقل می‌دانند، در عمل همان اضطراب‌ها یا دفاع‌های سازمان را تکرار می‌کنند. یکی از مطالعات در کتاب نشان می‌دهد که در بیمارستانی بزرگ، مدیران همواره بر «کارآمدی مطلق» تأکید داشتند، در حالی‌که کارکنان از فرسودگی و بی‌احساسی رنج می‌بردند. ناخودآگاه جمعی سازمان، به‌طور پنهان بر اصل «بی‌احساسی برابر با قدرت» بنا شده بود.

رهبرانی که بتوانند به این نیروهای پنهان نگاه کنند، نقش درمانگر ندارند، اما می‌توانند «آینه‌ای خودآگاه» برای سازمان باشند. وقتی مدیر می‌پرسد: «چرا ما این‌قدر از اشتباه می‌ترسیم؟» یا «چرا مخالفت در جلسات سخت است؟» در واقع در حال گفت‌وگو با ذهن جمعی سازمان است. چنین سؤالاتی، فضا را از دفاع به تأمل تبدیل می‌کند.

سازمان‌هایی که رهبرانشان این توان را دارند، به‌مرور از حالت واکنشی خارج می‌شوند و به سمت یادگیری می‌روند. ذهن جمعی‌شان، به‌جای پاسخ به اضطراب، به سمت همکاری، خلاقیت و رشد حرکت می‌کند. همان‌طور که در کتاب آمده، آگاهی رهبر از نیروهای ناخودآگاه، می‌تواند چرخه‌ دفاعی سازمان را به چرخه‌ رشد تبدیل کند.

وقتی گروه به جای فرد تصمیم می‌گیرد

گاهی در سازمان‌ها تصمیم‌هایی گرفته می‌شود که هیچ‌کس شخصاً مسئول آن نیست. همه می‌گویند «ما این‌طور تصمیم گرفتیم»، اما در واقع، هیچ‌کس نمی‌داند این «ما» کیست. در چنین موقعیت‌هایی، ذهن جمعی به‌طور کامل جایگزین قضاوت فردی شده است. در کتاب اشاره می‌شود که این پدیده اغلب زمانی رخ می‌دهد که اضطراب جمعی بالاست و افراد، برای رهایی از فشار، تصمیم را به سطح گروه می‌سپارند. نتیجه، تصمیم‌هایی است که به‌ظاهر هماهنگ‌اند، اما در عمق، حاصل ترس از اختلاف نظرند.

چنین تصمیم‌هایی ممکن است به‌صورت کوتاه‌مدت آرامش ایجاد کنند، اما در بلندمدت، انرژی خلاق و مسئولیت‌پذیری را از بین می‌برند. سازمانی که در آن ذهن جمعی بیش از حد قوی است، به‌جای یادگیری از خطاها، آن‌ها را پنهان می‌کند. برای تغییر این وضعیت، نیاز است فضاهایی برای گفت‌وگوهای واقعی ایجاد شود؛ گفت‌وگوهایی که در آن افراد بتوانند بدون ترس از طرد یا قضاوت، دیدگاه خود را بیان کنند.

اگر سازمان را به ارگانیسمی زنده تشبیه کنیم، ذهن جمعی همان سیستم عصبی آن است؛ سیستمی که در برابر تهدید، واکنش نشان می‌دهد، اما اگر آگاهی در آن افزایش یابد، می‌تواند یاد بگیرد و رشد کند. درک این موضوع برای هر مدیری حیاتی است، زیرا فرهنگ سازمانی نه با شعار، بلکه با احساسی که در جمع جریان دارد، شکل می‌گیرد.

سازمانی که ذهن جمعی‌اش آگاه‌تر است، فضای امن‌تری برای تجربه، یادگیری و حتی اشتباه دارد. در چنین محیطی، اشتباه به‌جای تهدید، به فرصتی برای رشد تبدیل می‌شود. در مقابل، ذهن جمعی دفاعی، اشتباه را گناه می‌داند و با کنترل و سکوت، از اضطراب می‌گریزد. شما کدام فضا را در محیط کارتان بیشتر تجربه کرده‌اید؟

در نهایت، سازمانی زنده و پویا است که اعضایش بتوانند میان خودآگاهی فردی و ذهن جمعی تعادل برقرار کنند. همان‌طور که در کتاب آمده، کار واقعی سازمانی از آنجا آغاز می‌شود که اعضا به جای واکنش‌های دفاعی، بتوانند درباره آنچه در ناخودآگاه جمعی‌شان جریان دارد، فکر کنند.

جمع‌بندی مقاله

ذهن جمعی در سازمان، چیزی فراتر از مجموع افکار و احساسات فردی است؛ نیرویی است که در سکوت عمل می‌کند، تصمیم‌ها را رنگ می‌زند و فضای عاطفی محل کار را می‌سازد. وقتی این ذهن جمعی نادیده گرفته می‌شود، فرهنگ سازمانی به‌تدریج زیر فشار ترس‌ها، دفاع‌ها و نابرابری‌های پنهان شکل می‌گیرد. اما هرچه مدیران و کارکنان بیشتر بتوانند درباره تجربه‌های مشترک خود فکر کنند، احساسات سرایت‌یافته را تشخیص دهند و تصویر «سازمان در ذهنشان» را جدی بگیرند، امکان شکل‌دادن به فرهنگی انسانی‌تر، خلاق‌تر و امن‌تر بیشتر می‌شود. کار روزمره در سازمان‌ها فقط اجرای فرآیندها نیست؛ هر روز فرصتی است برای اینکه ذهن جمعی، کمی آگاه‌تر، مهربان‌تر و مسئولانه‌تر عمل کند.

  1. هر فرد، تصویری از «سازمان در ذهن» خود دارد که از تجربه‌ها، ترس‌ها و امیدهایش شکل گرفته و بر رفتار روزمره‌اش اثر می‌گذارد.
  2. وقتی این تصاویر فردی به‌طور ناخودآگاه هم‌سو می‌شوند، ذهن جمعی شکل می‌گیرد و می‌تواند هم منبع انسجام باشد و هم ریشه مقاومت و سکوت.
  3. اضطراب‌های پنهان، به‌ویژه در کارهای پرمسئولیت و پرخطر، فرهنگ‌هایی مبتنی بر کنترل افراطی، ترس از اشتباه و دشواری مخالفت ایجاد می‌کنند.
  4. رهبران با پرسیدن پرسش‌های ساده اما صادقانه درباره ترس‌ها، سکوت‌ها و الگوهای تکراری، می‌توانند آینه‌ای برای ذهن جمعی باشند و فضا را از دفاع به سمت تأمل ببرند.
  5. فرهنگ سازمانی سالم زمانی شکل می‌گیرد که افراد بتوانند هم به فردیت خود وفادار بمانند و هم نسبت به احساس‌ها و نیازهای جمعی مسئولیت‌پذیر باشند.

برای اندیشیدن بیشتر

برای پاسخ، چند لحظه چشم‌هایتان را ببندید و محیط کار را مثل یک صحنه فیلم ببینید؛ فضا روشن است یا سنگین؟ چه کسی بیشتر دیده می‌شود و چه کسی در حاشیه است؟ رابطه‌ها بیشتر بر پایه ترس و کنترل‌اند یا اعتماد و همکاری؟ همان تصویر اول، سرنخ پاسخ شماست.

دفعه بعد در جلسه، قبل از حرف‌زدن از خودتان بپرسید: الان از روی انتخاب شخصی حرف می‌زنم یا برای اینکه با جمع یکی بمانم؟ لحظه‌هایی را به یاد بیاورید که خواستید مخالفت کنید اما سکوت کردید؛ چه احساسی در بدن و چه فکری در ذهنتان ظاهر شد؟ آن‌ها راهنما هستند.

برای یافتن این پرسش، تصور کنید در فضایی امن هستید که هیچ پیامدی برای صداقت وجود ندارد. در چنین فضایی، اولین چیزی که دوست دارید درباره‌اش شفاف‌سازی شود چیست؟ چه چیزی بیشترین ابهام، ناراحتی یا کنجکاوی را در شما برمی‌انگیزد؟ همان را به صورت یک سؤال ساده بنویسید.

ذهن جمعی در سازمان و تأثیر آن بر فرهنگ کاری

منبع مقاله

این مقاله از کتاب The Unconscious at Work – Reflections on Groups and Organizations انتخاب شده است.

دیدگاه ناشناس

شما می‌توانید دیدگاه خود را بصورت کاملا ناشناس و بدون درج اطلاعات شخصی خود ثبت نمایید.