در بخش روانشناسی کار و سازمان، با اتکا به یافته‌های عصب‌روانکاوی، مطالعات دلبستگی و پژوهش‌های معتبر، مقالات کوتاه علمی درباره فرهنگ سازمانی، تعامل تیمی، مدیریت تغییر و تنظیم هیجانی در محیط کار منتشر می‌کنیم.

کارکنان سازمان، مدیر را فقط از رفتار امروز نمی‌سنجند و ناخودآگاه با تجربه‌های پیشین به او معنا می‌دهند. این معناگذاری می‌تواند او را قهرمان یا مقصر بسازد، اعتماد و انگیزه را تغییر دهد و همکاری انسانی‌تر را ممکن کند.
تغییرات سازمانی گاه با مقاومتی همراه است که صرفاً از منافع یا ناآگاهی افراد نمی‌آید؛ این واکنش‌ها بازتاب اضطراب جمعی، ترس از دست دادن امنیت و روابط حل‌نشده در ناخودآگاه سازمان است که رفتار می‌سازد.
بی‌انگیزگی کارکنان اغلب نتیجه فشارهای پنهان، خشم فروخورده و بی‌اعتمادی عمیق است. ابهام، ناامنی و سکوت سازمانی هیجان‌ها را خاموش کرده و فاصله روانی، سکوت و دوری تدریجی از همکاری را تشدید می‌کند.
ذهن جمعی سازمان از احساسات و باورهای نادیده گرفته‌شده کارکنان شکل گرفته و روابط و فرهنگ را هدایت می‌کند. آگاهی از این نیروهای پنهان، سازمان را از حالت دفاعی به‌سوی همکاری، خلاقیت و رشد سوق می‌دهد.
هویت شغلی وقتی مرزها را کمرنگ می‌کند، فرد در نقش خود حل می‌شود و کار جای خویشتن را می‌گیرد. پیامدش خستگی و احساس بیگانگی است و درنهایت بازسازی مرزها به خودآگاهی و بازنگری در ارزش‌ها نیاز دارد.
شکست‌های تیمی اغلب ناشی از بازی‌های روانی و نقش‌های ناخودآگاه میان اعضاست. مثلث‌های نجات و نقش‌های پنهان رابطه‌ها را فرسوده می‌کنند و با آگاهی بین‌فردی می‌توان چرخه شکست را متوقف کرد.
پیوند روان و استراتژی نشان می‌دهد رشد واقعی از هماهنگی اهداف بیرونی با خودشناسی می‌آید؛ با مدیریت استرس، پالایش طرحواره‌ها و انضباط ذهنی، تصمیم‌سازی روشن می‌شود و کسب و کار پایدار می‌ماند.
ذهن با محیط و ابزارها امتداد می‌یابد و حافظه به زمینه گره می‌خورد. بازاریابی حسی با نور و رنگ و بو تجربه می‌سازد و بر ادراک و تصمیم‌گیری اثر می‌گذارد. برندها در هویت و سوژه‌سازی نقش می‌گیرند.
تجسم در تصمیم‌گیری کسب‌وکار نشان می‌دهد داده‌ها قطب‌نما و تخیل فانوس مسیر است؛ با پیوند تحقیق بازار، اقتصاد رفتاری و روایت‌سازی، تیم‌ها جسورانه اما سنجیده انتخاب می‌کنند و انگیزه پایدار می‌سازند.
شرم و ترس، اغلب بی‌آنکه دیده شوند، تصمیم‌های مدیریتی را هدایت می‌کنند. زمانی که اضطراب یا ترس از اشتباه فعال می‌شود، مدار لیمبیک پیش از منطق عمل می‌کند و سازمان به‌جای رشد، به دفاع فردی می‌پردازد.